|
سبزبهاران - مستانه تر--عرفانی |
|
|
|
|
مولف: مدیر سایت
|
|
1389-1-18 16:35:57 |
|
ازنرگس مستت شدم مستانه مستانه تر
چشمم برویت دوختم درشمع عشقت سوختم
جامی زلعل خودبده آرامش جانم شود
رویت نهان زغیارکن ای گوهربازاردل
ساقی بده جامی بمن برده خماری طاقتم
جانانه ای داردبخودهرکس فراخوردلش
بلبل به پیش روی تو حاشا نماید ازگلش
چون ققنس آوازه خوان تاصبحدم خوانم ترا
با مغربی ازشکرین لعلت اعا نت کن بود
درفصل بهاران که شوددشت ودم_ن سبز
ازچاه به مسند شده گریوسف مصـری
الوده نفرین شده گل نسترن ویاس
گرچشمه خورشید به ظاهرظلمات است
درفکرندانم که چرا اهــرمنان هم
دربادخزان داده چـمن را به غریبه
این سبزبشرنیست خـداوند گلستان
دلبازبودسبزببین سـبز قصب را
اکنونکه بهاراست بود خنده لبها
سالارسخن داده بما طرزسخن را |
چون قیس مجنون دربرت دیوانه دیوانه تر
آموختم این کاراز پروانه پروانه تر
جون سرخ می اما پرازپیمانه پیمانه تر
آخرشدی ازغمزه ات دردانه دردانه تر
ویرانه بوده شددلم ویرانه ویرانه تر
دارم میان عاشقان جانانه جانانه تر
باشد بگلشن ازشغف بیگانه بیکانه تر
سوزم ولی درآتش سوزانه سوزانه تر
این دل زهجر روی توغمخانهغمخانه تر
تاروزجزا دشت وگلسا ن وچمن سبز
دردید زلیخا بده اوچاه ذقن سبز
خواهد زفضولی بشودزاغ وزغن سبز
پنهان شده چون بوده چوشکرولبن سبز
دراصل سیاهند ولیکن به علن سبز
خواهدکه برایش بشود شاه یمن سبز
خواهد به بهاران بشود دشت ودمن سبز
درلعل لب یاربود طرزسخن سبز
افسوس خزان آمده گشته به محن سبز
تامغربی باخامه دهد درعدن سبز |
اگرزسرببری گفتگوی دونان را
برون کن ازدل وجان مهرفرشیان آخر
خدیومیکده جامی تورادهد پررنگ
هرآن بخودنپسندی بدیگران منما
تکانی خانه دل گرخداکند منزل
زمردمان بگریزی فرشته پیش اید
بخضرره بده راهت دهد به چشمه خور
به اینه نگری غیرتونشان ندهد
نگاه توبه خلایق هرآن بود آنی
چوآدمی نتوانی ره فرشته روی
اطاعتی بکن ازهرعبادتی بگذر
مدام سجده کنی ره به اسمان نبری
بهرکجانگری جز جمال اوبینی
چو ذره ذره اشیا ء ثنای اوگویند
بزیرپای خود ازخاک نعل خودبشنو
میان خلق بباش وزمردمان تونباش
زبان ببند به جزلااله الا الله
سحرزخواب خوشت کم نما بخاک نشین
بروبسوره یاسین کمال دقت کن
بکنج غم بنشین همچومغربی تنها |
بزیرپا ی توآرند خاک ایـوان را
بخدمتت بصف ارنداهل کـیوان را
نشان دهند تورا اصطفاف مسـتان را
فرشته برتودهدمنطق سلیمان را
به یک دلی ننشانند حق و شیـطان را
فرشتگان بنما یند راه پنهان را
سکندران که ندانـند راه حیوان را
بجای دیو نبینی مـثال انسان را
به میکـده نگذارند طیـف حیوان را
بروببا ش توانـسان بـبین جانان را
اطاعت است رساندبه عرش سـلمان را
مگرزپای درآرندنوک پیکان را
به مرتبه ننمایند جای مسـتان را
به چشم دل بشنوصوت حوروغلمان را
صدای صاحب اورنگ ویا وزیران را
بطی الاض رسی و کمال عرفان را
حرام لقمه مخورتادهند عرفان را
زاسمان بگذر در نورد امکان را
ببین بدیده دل معجرات قرآن را
دهدندجام پرازعشـق ونورایمان را |
|