|
مولف: مدیر سایت
|
|
1389-1-12 22:45:48 |
|
بین ماویارچندی که جدا آفتاده بود
گفتم آن زلف سیاهش راکنم شانه ولی
آهوان ازعنبرزلفت زبس شرمنده شد
مرغ بختم میدهدازعرش فرخنده صفیر
هاله ایکه ماه نودار دز مرآت صفا
زاهدان راگوکه ما افطاربا می میکنیم
باده ایکه کرده شیخ ومفتیان برماحرام
دی بکویش رونهادم تادهدجامی بما
روبزن آتش ببغطاق وعباباقیست وقت
این همه خونریزی وجوروجفانبودعجب
ساقی خوشچهره ریزدخون ماباتیغ لب
عاقبت مرهم نهد برزخم ما با آب لب
مغربی رادر کنار خم بدیدم منتظر |
کس نمیداند جدائی ازکجا افتاده بود
پیش تردیدم که دردست صباافتاده بود
عطرمویت زانکه دردشت ختاافتاده بود
کهکشانهاراازآن صوت وصلاافتاده بود
عکسی ازماه رخ ایزدنما افتاده بود
گوجوازش را زپیررهنما افتاده بود
قسمت ما بوداز قا لوبلا افتاده بود
من نمیدانم چرابی اعتنا افتاده بود
مصلحت این است برآنها ریا افتاده بود
تاج شاهی چون بدستان گدا افتاده بود
زانکه خم دردست خمارجفاافتاده بود
چون طبیبیکه ره ازآب بقا افتاده بود
کوئیادرفکرت درخم شنا افتاده بود |
|