|
مولف: مدیر سایت
|
|
1389-1-7 18:05:08 |
|
اندیشه کن ازدست مده مهرووفارا
ازباده پررنگ بزن فصل بهاران
این پیرعجوزه بکسی روی نشانداد
خدمت بکسی کن که بفردای قیامت
ازمعرکه خلق توانی به حذربا ش
درویش وگدازاده ریاست بکف آرد
دردست گدازاده مده تیغه بران
نوکیسه اگرجای بزرگان بنشیند
در قله نشیند اگرعصفور دمی را
بنیان عمارت شودازخشت گل وخام
ازفطرت آلوده خذف زرنتوان کرد
آلوده خذف گرشکند کاسه زرین
بی اصل ونسب تیغ حکومت بمیان بست
بشکسته دلی رابکف آورزبزرگان
خواهی که بدانی زکجاآمده بغطاق
نوکیسه دهد نوشی داروی به سهراب
پس خورده روبه نخورد شیربه جنگل
آن صوت دوبدتربودازصوت حمیران
تردا من ا گربهرشفا داد به خسته
ازجرم وگنه گرگذزد صاحب مسند
دانی زچه دروقت سحرغنچه کندگل
شکرانه زمردم مطلب مردم دنیا
مخفی کن وپنهان زهمه دانش خودرا
خواهیکه قدم درصف عرفان بگذاری
اما نه همه مردم با دین و خدا جو
مظلوم تراز مغربی درشهر ندیدم |
خودرا برهان ازغم این دارفنارا
زان باده که درپشت کندآب بقارا
مهریه اوکرده همه سود بقارا
دشمن نکند باتو همه اهل جزارا
بگذاروتوبگذرزهمه خلق خدارا
بی جرم وگنه حبس کندشاه و گدارا
ریزدبه جفاخون غریب و ضعفارا
باطعنه ببندددرالطاف وسخا را
برباددهد بال وپر با زو هما را
ویران شـودارسرببرد اوج سمارا
بی زرنشودکردفزون قدروبهارا
هرگزنتواند که دهدجای طلا را
اوسینه مادر بکند نـوک جدارا
آبادی دل برترازآن بیت خدا را
ابلیس نهان کرده دراولات و عزارا
هیهات کسی بیندازاولطف شفارا
روبه بخوردلاشه پس ماندغـذارا
بیهوده زنوکیسه کند حمد وثنا را
افزون شودآن درد درآن خسته دوارا
حاشا گذردازتوگـدا زاده خطا را
غمازشمـاردبه خودش باد صبارا
ازبهــردونا نـــی طلبد گاو طلارا
حاسدنزند تهمت تزویر وریا را
ازخویش بران مردم وزان نفس وهوارا
ازتوبزداید غم این دار فنــــا را
باطعنه وتهمت بکشندش سعدارا |
|