|
مولف: مدیر سایت
|
|
1388-12-6 12:28:55 |
|
کرده ام پنهان زتوسوزوگداز خویش را
صیقل تیغ دوابرویت که آید سوی دل
حورازباغ جنان با التماس آید به ما
ابروانت طاق محرابم عبادت عشق تو
شب شدم گریان برای وصل توتادرسحر
قوقنوس ازمن برده آوازش درون شعله ها
معرفت ازما بدورافتاده ای دل سعی کن
حالیا ازما گذر کرده چنین عهد شباب
زاهدان دربیت پنهان کرده کردار عمل |
|
شایدم کردم زیاده حرص وآزخویش را
درمقابل میفرستم ترک وتاز خویش را
کی دهم برحورجنت سرونازخویش را
روبه محراب رخت کردم نمازخویش را
برکسی اما نگفتم من نیازخویش را
نیمه شب دربرگرفتم تاکه سازخویش را
تا دهم برزاهدان خط مجاز خویش را
درکهولت برکه گویم رمزورازخویش را
بر در میخانه افکندم پلاز خویش را |
دلیل گریه من همچـــونی نوای تو بود
به خاک راه توصدچون منی نشاند فلک
گشودصد گره ازکارماو غنـــــچه وگل
به بندزلف توگراین دلـــــم رضایت داد
دگــــــرگره مفکن بردلم زطــــــره خود
ســــــحربمن خبرآورد تا نسیم شمال
هدف زدایره چرخ نیلگون فلک
وفا ندیده زخــــــوبان زمانه در خلقت
شکســـــتن دل عاشــق روانبود به کس
چمن بسوسن وصدگونه زردلاله ویاس
بدید ساعد سیمین و ساق پای بلور
هزارطـــعنه زمشگین کلاله ات برسد
کسی به مغربی خسته دل نکرده خبر |
|
وخنده ام زسوی زلف دلگشای توبود
نشان فتنه ولیکن کرشمه های تو بود
گشایش همه ازآن گره گشای تو بود
چراغ راه من ازبدو دررضای توبود
تمامی گره ازسوی فتنه های تو بود
دلم تلاطم افزودن وفای توبود
زکل ثابت وسیاربر غنای تو بود
ولی به نیت من این سخن سوای توبود
ولی شکستن دل کاردلربای تو بود
نشانی ازقصب زیرلعل های تو بود
بزیرابر تمنای مه نمای تو بود
سخن نگویمت آنجاکه ردپای تو بود
خوش آنکه بردرتوکمترین گدای توبود |
|