|
مولف: مدیر سایت
|
|
1389-1-14 14:53:11 |
|
|
گذشت شصت وسه سال عمربرچهاررسيدم
بدون ريب وريا جان بكف به درپي دلبر
هميشه فصل بهاران خزان گذشت به عمرم
براي مونس تنهائيم گلي به كشت رساندم
دلم بهركه بدادم دوباره پس بفرستاد
به تارسازدلم زخمه اي زدم شـوم آزاد
فداي دست توساقي به جامي مهمان كن
خداي را مد د ي سا قيا ز تنها ئـي
خماري برده زمن طاقت وتوانائـي
بهركه تكيه زدم كرد پشت من خالـي
نه مهرباني مام واخ ونه زوج ونه اختا
چنان نمود مرا دوستان بد زعدویم
غزال سربه هوا بودم وبنافه گشا ئي
هزارشكربه پيرم كه خانه اش آباد
خوشم كه حضرت ميخانه رانگهبا نم
به كنج عزلت خود با عمارت كهگل |
زكس محبت وخيري به عمـرخويش نديدم
به هرطرف بدويدم به درسراب رسيدم
براي لحضه اي وصلش شبـانه روزدويدم
بوقت خنده گلشن زبرگ عيش نچـــيدم
بكنج عزلتم ازجانب دوچهره خـزيدم
وغافل آنكه جفا رابدست حيله خريدم
كه زيرپاي حوادث برو فتاده لهيدم
به ساتگيني وبگمازكن رها كه خمـيدم
چراكه دوروبرم راگرفته قوم مَـريدم
چوزلف ياربرآشفـنه رنگ روزسپيدم
بجان دوست مگربا فنا رسـيد رهيدم
كه پيش عشق سرافكنده گشتم ازچه زهيدم
دلم شكست زدوران وخلق زان برميدم
بهرزمان كه بديدم كلام عشـق شنيدم
هرآنچه پيربفرمايد ش به ديده مريدم
چه غم كه مغربيم سرد وگرم عشق چشيدم |
|