Register
 
ازبابک تاستارخان پی دی اف پرینت ایمیل
مولف: مدیر سایت   
1390-7-10 07:58:31  
فهرست مقالات
ازبابک تاستارخان
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
فقط خاتون میدانست چه خبراست حضارباتحیرساکت بودند ناگاه افشین لب به سخن گشود آمددربرابربابک ایستاد وگفت یاامیرالمؤنین یاخلیفه هرگاه دستوردهید من سربابک رابه حضورمیاورم چنانچه قول داده ام بقولم عمل میکنم حضاباحیرت امابابک اشاره کردهمه کف زدند وبابک باصدای بلندگفت درمجلس شراب باید مزاح باشد امانگوکه درآن شراب ماده ای قبلا ریخته بودخاتون که غیرازمستی درون طرف رابه بیرون میریخت افشین بانوشیدن آن پیاله هرچه واقعی دردل داشت بیرون زد بابک گفت افشین بازمست کردی به غلالامان گفت افشین رابه استراحتگاه ببرید منهم میایم ودوزن رقاص به پیش اتفشین فرستاد سفارش کرد که تاآمدن من نگذارید فکرش بجای دیگررود خوب مشغول کنید وآن کردند بعدازرفتن افشین ابک که تازه فهمیده بود به حضارگفت فردا ازروند ورویکرداین بزم کسی به افشین بگوید دمارازروزگارش درآرم قبول کردند بلندشد رفت پیش افشین دید بازنها به خوشی بشی مشغول است گفت رفیق زیادنخورپیش سربازان کم بخورخودمانیکه شدیم هرچه خواستی مست کن خندیدند
افشین دیگرآن شب وهرچه گفته ازیادش رفت چون چیزی نمیدانست اورا - خاتون به بابک گفت دیدی؟ آن داروراجاویدان ازروم آورده بود هرگاه به کسی ظنین میشد میخوراند طرف درونش رابیرون میکرد حالا باافشین چه باید کرد گفت تحمل کن تاوقتش برسد کارهابه روال خودپیش رفت مامون ازاین شکست سخت درغضب وترس بود بهرحال دوازده بارلشگرفرستاد باشکست برگشتند واسیردادند وافشین به بابک گفت اجازه بده من به پیش خلیفه روم خودم راجاکنم ببینم چه میشود بابک گفت اگرصلاح میدانی باشد برواما خیلی مواظب باش بهرطریق افشین رفت بعدازسه ماه ازرفتن افشین گذشت خبری نشد تااینکه روزی دیدند مقدارزیادی شترباباروبنه واردمنطقه بابک شد نگو که اموالی ازیمن قراربود به دارالحکومه برود افشین بادادن وعده وعید زاد به سوی بابک فرستاده وبعدمعلوم شد که خلیفه خبرداشت بهرحال تاسال 218 پشت سرهم لشگرازبغدادوخراسان میامد شکست خورده اسیرمیشدند وبابک باگرفتن نقدینه طلا بعضی گروگانهارا آزادمیکرد امانوشتند 255000 هزارازاعراب راکشت یعنی وقتی بابک اسیرشد معتصم ازجلاد های بابک پرسیدچه قدرکشته اید گفت ماده نفربودیم منکه کمترازدیگران گردن زدم 20000 هزارنفرمیشد ماچون نمیتوانیم درسایت ریزجریان رابنویسیم به سرفصلها اشاره میکنم تامامون مرد معتصم عباسی بجای اونشست مامون مقداری ملاحظه کاربود وباایرانیان بانرمی حرکت میکرد اما معتصم فقط به زن وشراب فکرمیکرد افشین بهاوگفت برای اینکه نظربابک راجلب کنم اجازه بدهید به پیشش رفته تاچاره ببینم خلیفه قبول کرد وبه افشین درجه فرمانده لشگری داد امابرایش جاسوس گذاشته بود معلوم میشود افشین درخیال خود جاسوس دوجانبه بود اما نمیدانست که هردوطرف میدانند بابک خیال میکردخلیفه وخلیفه هم خیال میکردبابک گول افشین رامیخورد این رویکردوروندافشین بود افشین به پیش بابک آمد بابک ازبابت اموال مرسله تشکرکرد پس ازدوماه درپیش بابک دوباره به بغدادرفت این بارافشین به خوش خدمتی دیگری به بابک وقتیکه 7 نفردختروزرابادخترمعتصم که به شکاروگردش رفتند افشین به 20 نفرازمعتمدین خود که خلیفه نمیشناخت کلی طلا داد گفت دختران راشبانه ازشکارگاه دزذیده به پیش بابک ببرید درآنجابمانید اگربابک جایزه داد گرفته نهانی برگردید تاخلیفه نداند اگرخواستید بمانید خوددانید شب دوم که دخترها مشغول خواب بودند آن بیست نفرآمدند رویشان پوشیده بهرطریق ممکن دختران را دزدیده به ایران رفتند پس از17 روزبه بابک رسیدند بابک بادیدند این منظره خیلی ناراحت اماشادشد ازغیرت خودوحیله افشین ناراحت اماازاینکه دخترخلیفه رادید خوشحال شد پس از14 روزشبی زن افشین گفت بااین دختران چه خواهی کرد گفت نمیدانم گفت دخترخلیفه بزنی بگیروبقیه رابه سران بده بابک بادخترخلیفه ریحانه صحبت کرد دید راضی است بهرحال اورابه عقدآورد ازآنطرف افشین به معتصم گفت این کارکارجاسوسان بابک است خلیفه 24000 هزارلشگرفرستاد این درسال 221 بود اماافشین راسرکرده کرد افشین چون ازبابک ازحسادت دل خوشی نداشت این بارتصمیم نامردی گرفت لشگرعرب تابه حدودبابک رسید جنگ درگرفت کلی ازلشگربابک وافشین کشته شدند بطوریکه هردومستاصل شدند ازخلیفه هرچه آذوقه فرستاده میشد مازیاردرحوالی قزوین میکشت واموال رامیبرد ازاین طرف سربازان بابک خسته بودند تازمستان رسید بابک بقیه لشگررابه خانه هایشان فرستاد که درزمستان افشین نمیتواند به ماحمله کند وآنطورهم شد دراوایل بهاربابک سفارش کردهمه بیایند اما عده ای کمی آمدند وافشین ازاین موضوع باخبرشد در45 روزبهاربابک به جنگل مشورفت وگفت لشگردرکوه بذواردوزنند ازآنطرف افشین ازطریق جاسوسان دربین لشگربابک هوانداخت که عنقریب ازسامرالشگربرسد سه روزبعد کلی لشگررسید اما بابک دوهزارنفربیشترنداشت

درآخرچون کاربه بابک تنگ شد برای آرایش دوباره لشگرهزارنفربه اطراف فرستاد تالشگرتهیه کنند ازاین طرف همیشه درکناربزرگان عده ای درلباس خودی اهل حسد هستند وبابک ازاین مستثنی نبود وخودش هم بعدازفرستادن کسان به اطراف گفت به شکاربروم تامقداری نیروبگیرم وقتی داخل شکارگاه مشوشد برای گرفتن نان ارروستائی برادرش رافرستاد وپسرش مشغول جنگ باافشین بوددرآخرافشین دوپسربابک رابه اسارت گرفت کسی رابه بابک فرستاد وگفت پسرانت اسیرند بیا آشتی کنیم بابک ازاین خبرناراحت شد اما گردن به افشین کج نکرد افشین چون سیاس بود نامه فرستاد ازخلیفه بامهروموم امان نامه به بابک خواست خلیفه هم بامهروموم امان نامه نوشت که اگربابک تسلیم شود تمام کسان اودرامانند امان نامه رسید افشین به پسربابک گفت این امان نامه را به بابک ببرد پسر گفت من نمیخواهم مرابکش چون به بابک واردشوم مراخاهد کشت که چرااسیرشدم اگراسیرشدم خودم رابکشم افشین یک ازیاران بابک راتطمیع کرد بنام سهل ابن سنباط گفت این امان نامه رابربگوبیاباهم دوستیم مذاکره کنیم بابک برای اینکه پسرانش راآزادکند قبول کردکه گفتگوکنند افشین به قرارگاه آمد ازپشت تپه ای صدازد من افشینم بیابالا بابک رفت بالای تپه دید افشین باچندنفراست رفت پائین تانشست سهل که دوست بابک بود گفت ناراحت نباش صحبت کن بابک مشغول مذاکره بود ناگه ازپشت تپه لشگرافشین هجوم آورد بابک رامحاصره کرد بابک دست بردخنجررادرآورد که خودکشی کند افشین دستش راگرفت گفت هراس مکن به لشگرگفت دورشوید لشگردورشد افشین گفت بروخانه سهل استراحت کن تامن بیندیشم صباح تورتخواهم دید بابک گول خورد که اگرافشین خائن بود لشگررادورنمیکرد شب درسرسفره به سهل گفت چه باید کرد گفت یادت هست امیرروزی به سفره توواردشدم بمن گفتی تورتچه شده که بامن غذابخوری بروبیرون گفت راست است گفت هیچی راحت باشد رختخواب انداخت وخودش مسلح دم درایستاد گفت امیرراحت باشد من نمی خوابم بابک به رختخواب رفت اما گوینددرعمرش لخت نشده بود نمیدانم چراآنشب لخت شد به رختخواب رفت سهل تادید درخواب است یواشکی بند به پاهای بابک زد تابیدارشد گفت میخواهم ازافشین چیزی بگیرم والا پایت بسته است دستان بابک را زنجیرزد با صدای بلندگفت عقاب پرید تااین راگفت افشین باچهل نفرواردشد بابک رادست وپابسته بردند ما بابک گفت من پهلوانم نمیشود بدون لباس بروم افشین بااحتیاط کامل گذاشت بابک لباس به تن کرد بابک وبرادرش عبدالله رابا بقیه کسان وباخانواده بابک اسیرکرده به سامرافرستادند وافشین گفت امان نامه رادرسامرااجرامیکنم ازآنطرف خلیفه خبررسیدن بابک راشنید گفت شهرراآزین بستند ویک فیل بزرگ که ازهندوستان برای معتصم آورده بودند بزگ کرده وبایک شتربزک کرده فرستاد به افشین گفت بابک راسوارفیل وبرادرش راسوارشترکن واردشهرکن بابک تافیل وشترآزینی رادیدند پرسید این چه مانوری است افشین گفت خلیفه امان داده گفته بااحترام واردشوید وخلیفه دستورداده بودلشگرعرب ازدوطرف صف کشیده دربندی درست شده بودکه بابک ویارانش راازبین لشگرببرند ومردم که اسم بابک راشنیده بودند بخاطراینکه کافراست هورامرتدی میکشیدند اما زنان تاهیکل وارسته وقدبلند ابک رامیدیند بخودشان میگفتند عجب جوانی حق دارد رعشه به بدن خلیفه بیندازد بهرحال بابک رابا دبدبه واردتالارعمومی کردند افشین به خلیفه گفت دستانش رابازکنم ؟ گفت نه گفت مگرامان ندادید گفت ازاین کارهازیادمیشود روبه بابک کرد گفت وصیت کن گفت ندارم گفت چه میخواهی برآورده بکنم گفت خلیفه چندنفردراین تالار مسلح داری که مرامینگرند گفت کمش دوهزارنفرگفت میگوئی چیزی بخواهم گفت آری گفت دستانم رابازکن ویک شمشیربده همین گفت مگرزورت میشود گفت امتحان ضررندارد گفت راست میگوئی زنجیردستت رابازکن همه نوشتند که چون اعراب بابک را کافرمیپنداشتند بابک ازته دل نعره کشید که رنگها پرید با یک یاعلی زنجیرهاراپاره کرد خلیفه دست بدست زد تیراندازها مجال حرکت ندادند مثل خارپشت همه جایش تیربود بازبه طرف افشین دوید کم مانده بود یقه اش رابگیرد پایش لغزید افتاد ریختند گرفتند یکی یک شمشیرزد دست راستش افتاد بادست چپ دست بریده رابرداشت خونش رابه صورت مالید گفت مردباید سرخ روبمیرد دستانش رابریدند پاهایش رامثله کردند میگویندبازخنده درلب داشت اما پسرش راآوردند درپیش چشمش کشتند چشمانش رابست سرش راجداکرده به دارسامراآویختن که آن محل راهنوزبابکیه گویند ماخذمطالب - حبیب السیر- منتظم ناصری - سیرالسعاده - آزادگان نمیمیرند - وغیره اگرازمطالب پس وپیش باشد اشکال ازمن است که چندروزه نوشته ام شاید یادم رفته است
ببینید این خلاصه ای ازحالات بابک بود مسئله این است که بزرگان بیخودی برگ نیستند تاوان دادند لیث صفاری - خسرو- اسفندیار- تهمتن - مصدق -ستارخان - مازیار- سخن این است که مردانگی ووطن پرستی یک اصل است که همه کس نخواهد فهمید


 
< قبلی   بعدی >
صفحه اصلی

مداحان هيئت


ببين و بشنو آواز عشق را از لبان گداخته عاشقان که طنين افکنده بر آسمان عشق ..

ناگفته ها


شنيديد و گفتم آنچه را که گفتني بود حال چه بگويم از ناگفته ها که باريست گران بر سوار دل...

پرسش و پاسخ

سئوالاتي داريد که پاسخ آنها را نمي يابيد؟ آنها را مطرح کنيد و پاسخ بگيريد

لينکستان

لينک هاي سايت هاي مختلف و پايگاههاي مفيد اينترنتي را در اين قسمت بيابيد.