|
چرازندانی شدم ومنشورکوروش کبیر |
|
|
|
|
مولف: مدیر سایت
|
|
1388-12-19 22:56:25 |
|
|
صفحه 1 از 3 چرازندانی شدم روزی درکمیته نشسته بودم شخصی آمد بانامه ای نوشته بودند وجودشما باپاسدارانتان لازم است وقتی رفتیم دیدیم تلویزیون باتجهیزات فیلم برداری حاضر است دریک اطاق زندان که آماده کرده بودند عکس شاه وفرح را ) منشورکوروش امروزه فرمان کوروش دربین ملل جهان بنام اموکراسی اجرامیشود غیرازحکومتهای اسلامی درادامه خواهید دید
گذاشته اند دربازشد
دیدیم ازتلویزیون تبریزباتمام تجهیزات آمدند دریک اطاق زندان که قبلا آماده شده بود چندشیشه مشروب که با اب پرکرده بودند روی میزگذاشتند وسرنیزه های پاسداران مارا گرفتند روی میزقراردادند وبه دیوارعکس شاه وفرح رازده بودند تصویربرداری شروع شد مجری ازیکی ازبچه های زندان سؤال میکرد تااینکه گفت مااینهارا ازخلق مسلمان گرفتیم با کلی اسلحه ونامه جاسوسی که آنها باجاسوسان خارجی مرتبطند آن روزها شعارامام خمینی نه شرقی نه غربی بود نه اینکه امروزبدامن روس افتاده ایم ناگفته نماند اگرتاریخ راورق بزنید خواهید دید که هروقت ایرانیان بخواهند به نان ونوائی برسند سروکله روسها پیدامیشود که 22 فروند طیاره روسی سقوط کرده بازدولت حاضرنیست که ازغرب وغیره خریداری کند میگوید امریکا تحریم کرده درصورتیکه بارها امریکا گفته هواپیما مال مردم است ما آماده ایم به قیمت بازاریدکی بدهیم بهرحال وقتی گفتند این وسایل ازحزب شریعتمداری گرفته شده من بلند شدم رفتم باسمنج فرداش کلیه اسلحه وپرونده وتجهیزات کمیته را دریک کامیون کردم بردم کمیته مرکزی هرچه کردند حتی رئیس دادگاه اقای سیدحسین موسوی هرچه خواست ما بمانیم قبول نکردیم که ما باحکومت تقلب همکاری نمیکنیم وامام نگفته باتقلب خدمت کنیم کمیته را جمع کردیم ورفتیم دنبال کارخودمان خداراشاکرم که توفیق داد تا ازاین دولت کناره باشیم که بندگان خدا بتوسط ما کشته یا زندانی نشوند حتی ازکمیته ما یکنفربنام خلاف یا ربا ومصرف الکل وغیره به دادگاه داده نشد اهل شهرمیدانند اگروقتی یک مست دیده میشد رویمان رابرمیگرداندیم تارد شود - شاید توبه کند
وقتی فریب خوردگان ناسزا به شریعتمداری میکردند ماتاحدتوان مقابله میکردیم اصلا باخلق مسلمان نبودیم اما چون مرجع تقلید بود حاضرنشدیم که برای مال دنیا توهین کنیم بخاطر همین چندروزبعد شبانه عده ای بخانه ام ریختند مرابردند که این روزها شکایت خواهم کرد مرادرخیابان حافظ جای ساواک سابق که دردست سپاه بود 29 روزدرمجرد انفرادی نگهداشتند هرنیمه شب میامدند بیدارمیکردند به بازجوئی میبردند که توباشریعتمداری چه رابطه داری ؟ میگفتم طرفدارم بعدبه دادگاه دادند دادگاه دادبزندان چندروز بعدآزادشدم ازقضا انتخابات سندیکای کامیونداران شد مرا به اعضائی هیئت مدیره انتخاب کردند تامنجربه رفتن به جلفا ومدیریت گمرک وکامیونداران جلفا شد چندنفراعضای کمیته
تهرانچی تبریزازطرف نهادی بامن همکاری میکردند بنامان قدرت دمیرچی - حسین بنابی که بعدا سرهنگ پاسدارشد - چندنفردیگرروزی یکی ازآنهاداستان میگفت گفتکه ما چندنفربدستورموسوی دادگاه میرفتیم جلوی دبیرستانها بچه پولدارها را وقتی بیرون میآمدند میگرفتیم سوارماشین چشم بسته میبردیم تلفن به پدرانشان میزدیم پول کلانی میخواستیم که پسرت هوادارمنافقین است بده اگرمیداد شبانه آزادمیشد اگرنمیداد میبردیم جاده اهر دست وپایشان رامیشکستیم به چاه می انداختیم ومن مغربی اینهارا درمجالس ازروی ناراحتی بازگومیکردم گرفتارمیشدم باردوم بخاطر تعریف همین موضوع درهیئت شبانه دستگیربه زندان رفتم دوروزبعدآزادشدم
بارسوم - درمغازه ای نشسته بودم روزجمعه بود سه نفرپاسدارآمد گفت حاج اقا بفرما سوارماشین شدم گفتم کجا گفتند ماماموریم ومعذورگفتم حکم جلب رابدهید گفتند دارند میآورند من برای اینکه مردم دخالت نکنند سوارشدم مرابردند درنزدیکی قراملک به معاونت علوم پزشگی تبریز سه طبقه زیرزمین بود مرابه زندان انفرادی انداختند ورفتند چون روزجمعه بود تاصبح شنبه بدون اب ونمازوغذاماندم هرچه داد زدم کسی دررابازنکرد ساعت 11 شنبه یک ساندویچ بایک لیوان اب دادند بدون اینکه کسی جواب بدهد یا حرفی زند پس ازسه روزمرابردند به درایستگاه راه آهن دریکی ازاطاقهای راهن بازجوئی کردند برگرداندند به جای اول بعدازدوروزدوباره بازجوئی به محل قبلی ازآنجا فرستادند به دادگاه قاضی گفت شماچرا؟ گفتم نمیدانم تفهیم اتهام نشدم سرش راتکان داد گفت به به کارمابه بچه بازی رسیده شماکه یک آدم سرشناس هستید اینگونه رفتارشده وای بحال بیکسان -
بعضی سؤالها کردند چیزی محکمه پسندپیدانکردند معلوم شد من چندی قبل به رشوه گیری فرمانده سپاه باسمنج اعتراض کرده ام ایشان مرا بدون خبردادسرا این بلارا بادوستانش بسرمن آورده اند قاضی چون راهی نداشت گفت حاج اقا ببخشید گفتم اقا من نشنیده بودم دربیمارستان زندان باشد گفت حاجی بفرما برو
بارچهارم - شبانه به خانه ام ریختند ازخواب بیدارشدیم گفتند دادگاه خواسته پاسدارها باکفش روی قالیها مشغول تفتیش شدند چیزی پیدا نشد حدود 400 جلد ازکتابهایم رابه چند گونی وبقجه پرکردند گفتند اگرچیزی نباشد بعدا میدهیم گفتم ازروی کتاب معلوم است چیست بخوانید نبرید یک جلد کتاب اقتصادتوحیدی بنی صدرویک مرزبین دین وسیاست بارزگان بودگفتند اینها کتابهای مرتدانند ومعلوم است همگی دراین ردیف هستند لباس پوشیدم پیش بچه ها که کوچک بودند چشمهایم رابستند بردند دونفرشان راشناختم بااینکه چفیه بروی انداخته بودند یکی بعدروزنامه نگارشد ودیگری کارمند اداره برق
چشم بسته مرابردند درجائی چشمم رابازکردند یک راهروبود که چند سلول انفرادی بود به گمانم مال سپاه درخیابان حافظ تبریزباشد آنقدرماندم تازمان هم یادم رفت اما دروقت نمازواحتیاج بیرون میبردند روزی صدائی شنیدم فارسی صحبت میکرد گفت فلان فلان شده رابزنید ناگاه درسلول بازشد منکه جانبود به نشستن پشت به دیوارنشسته بودم که طرف راستم بسوی دربود ناگاه دربازشد یکی یک لگدمحکم به پهلویم زد که بعدها دراثرآن ضربه کلیه ام راازدست داده ام هنوزبایک کلیه زندگی میکنم
|