|
استادشهریار-- قداست شعرتوجه |
|
|
|
|
مولف: مدیر سایت
|
|
1388-12-20 21:00:33 |
|
|
|
زمانه اين همه زيبا ئي وبه شروبه شور
نموده جان قفس جسم را بخود زندان
خوشي وخرمي بارش به بسته ازتن وجان
دل از تمام تعين نموده ام خالي
به خانه دل اگر جز خدا نمي گنجد
به شصت سال بد نبال اهل دل گشتم
به كنج خانه خزيدن رسيد چاره كار
زبسكه دل شده خسته زمرد مان دورو
به گشته ام همه عمرم نكرده ام پيدا
زجبرروبنمودم بسوي شعروادب
عروض وقافيه وفعل و فاعلات همه
گذشته شصت وسه عمرم نه گفته ام بكسي
براي اينكه چه خوب وچه بد نوشته شود
شبي قريب سحربر عوالمات خيال
كسي نبود سؤالي كند زكلبه او
دراين اواخرعمرش كساني شد پيدا
براي هرهدفي بود دوراوپرشد
همين بدان كه بعمرش كسي ورا نشناخت
اگرچه سينه اوبود سينه سينا
|
|
مرابه جبرنموده به زندگي مجبور
كجارها شوم آسان زحبس شروشرور
دگراميد ندارم دمي شود مسرور
كه جايگاه خدا باشد عشق رامستور
بجزخدا به كسي جا دهد بود معذور
بجزدوچهره وبل بيشترنشد مقدور
دگرچه باك بود كسوتي ويا تن عور
بهردمي همه دررنگ وچهره جورا جور
يكي به سيرت مردي به شرط نذرونذور
مشوقم شده روح القدس به سطروسطور
براي خدمت خلق است وگرنشد دستور
به شعررابطه دارم نوشته ام به وفور
هزارعيب كنندت چه شعريا منثور
غريب خانه خود شهرياركرد خطور
كلا ه كهنه وبا پوستين كهنه وبور
دگرمپرس چرا وچگونه يا كه چطور
چرا به سن دو سي سال بود ازهمه دور
براي زندگي شاعرانه شد مجبور
ستيغ معرفت وعشق بود پاك وطهور
|
|
ستيغ عزت نفسش نميرسد سيمرغ
كسي نديده ونشنيده لب به عجزكند
طنين شعروعروضش به فاعل موزون
بگفته اسم مسما ز عرش حق آ يد
چه شهريار چنو دركجاست شاعرخوب
چه شهرياركه اوسردرآسما ن بوده
چه شهريار كريم وز غصه مردم
چه شهرياركه شب زنده داروعاشق بود
چه شهريارا گر جرعه آب ميدادي
اگرتومرده پرستي ودورازانصافي
اگرتوشعر شنا سي كنار هم بگذار
تمام سال بنامش كني كم آوردي
مكن خيال كه استاد بود شعر مرا
بگويمت بتو حرفي كه شهريارسخن
زماهيانه كه دولت براي او ميداد
زخشكناب به او ميرسيد نان ولبن
هرآنكه مدعي شهريارودفتر اوست
سه شنبه شب همه بارونوبت ما بود
كسي زروي حسادت نمود چون وچرا
كدام شاعرما شصت سال كرد نهان
قلم بدست به تقوا حلاوت ايمان
ندارد آنكه نوشتارو شعرخود ايمان
قرارنيست كه حافظ چوشهريار بود
حروف آجروآهن بودعمارت شعر
يكي بود همه اشعاروشاعران با هم
هزارگونه عسل طعم وطرزدر كندو
نه شاعريست ستايد كسي بغيرخدا
وشاعرآنكه بعمرش غريب و بكس وكار
كسي كه مدعي شعروشاعريست بگو
به بين حماسه موزون شهرياران را
بهل كلام من وما و گرنه ميگويم
توشهريارعجب آمدي عجب رفتي
توشهريارتوئي كدخداي شعرو ادب
توشهريارتورابس كه اهل ذوق وهنر
هزاروسيصد وهشتادوشش همايش تو
نوشته مغربي تاريخ اين همايش را
|
|
به آشيانه شاهين كجا رسد عصفور
نه فكرسيم و زري بود اونه قصروقصور
رسيد برفلك وشد ترانه لب حور
زعرش آمده شد شهريارملك سطور
چه شهرياربود شعراو بسان زبور
عمارت كهن اشعا ر.شد ازاو معمور
هميشه اشگ بديده بفكر مردم عور
مدام حسرت خواب هفنه ها وتا بi شهور
هزاربا رزتو مينمود شكرو شكور
بيارشعرسنائي وديگران به حضور
بدون خشگه تعصب مباش چون شبكور
گذشته گان همه بودند چون دبيرودبور
رسانده ام به عيان تا به تپه وماهور
نبود شاعرتنها به شعر شد مشهور
سه خانواده بيكس ازاو نمودي سور
ميا ن آنهمه تقسيم مينمود بزور
بجزيكي به نديدم رسد به او از دور
ميانه من واورمزشد عصاي گپور
نه شهريار.نوشتار من كند مقهور
نوشته اش كه مبادا شود چو تو محشور
كه بود شيردلي با همان تن رنجور
رود زياد خلايق به شعرخود بمرور
وشهريا رچوحا فظ نميشو د مقدور
وشاعران همه معمارودست جورا جور
چه ميمنت كه بود گفته ها چولانه مور
بهم رسد ولي ظاهر همه يكي زنبور
خصوص آخرعمري بود چوزنده بگور
بدست اهل حسد با دهن كجي به وفور
بيا به قله تبریز و خطـــه انگـــور
علوم شعربسازيم ني زهم منفور
تمام ما همگان مبتدي واو كنكور
كنارسفره حيدرع نشسته اي مغفور
نهنگ قلزم شعري و خسرو دستور
برند نام تورا با ادب به شورو غرور
نشسته خيل اديبان كنار تو مسرور
( قصيد اي بسرودم كه فن نشد مقدور)
1386 |
|