| ارسال اس ام اس |
|
|
|||||||
|
![]() |
||||||
|
![]() |
||||||
| نشان دادن اطلاعات بيشتر | |||||||
| روی زیبا ی دلبر |
|
|
|
| مولف: مدیر سایت | |
| 1387-8-11 12:08:08 | |
|
بهر جا بنگرم بينم در آنجــا روي زيبــا را كنار گلستان و گــل جمــال عالــم آرا را بهر رنگي بهر برگي تفــاوتهــاي مـاهيت همه بلبل تو را خواند به طوطي شكـر خوارا بروي سينه افشاني اگر زلف سمـن سايــت تو را بيند برد از ياد خود يوســف زليخا را شهي را دوست مي دارد گداي مفلسي نبود به سلطان جهان عيبي نباشد عار كســرا را ز طاق ابروان تو هزاران بنــده در سجــده تر لعل لبت داده بقــا آن خضــر دانــا را چه باشد پاي بـوس تو زكنعان آمده يوسف براي خاك بوسي ات كني مهمان تو هم ما را مي گلگون ز روي تو حيـا گلگون نمود او را صداي خم ز شوق تو كند غليــان حميرا را اگر خورشيد خاور نور خود بر دانه بگشـايد شود زنده از او از تو گرفتـه مهـر سيمــا را بت سنگي و زنار و سبوي و شمــع و پروانه همه از عشق تو حيران بخواهد چشم بينا را شود ماهيت باده اگر مستــي و شـادابــي توئي آن مستي باده نشان دادي تو صهبا را قلم بر ( مغربي ) دادي نويسد از لـب لعـلت به ايمـــائي نوازي گر شكــافــد علم اخفا را عـاقبت خـدمت به ذلت مي شـود در شهر ما خـادمـان آمـاج زلت مي شـود در شهر ما اكثـراً اهل حسـادت چشم تنگ و دل خراب عمـر خيلي بـا جهـالت مي شـود در شهر ما گرگ وميش هر روز با هم زندگي سر ميدهند رخ بتـابي دين به غارت مي شـود در شهـر ما يك نفـر پيـدا نباشد خمـــــــس امـوالش دهـد دين به مردم چونكه عادت مي شود در شهر ما حـاجي و كـرب و بـلائي بيش از مـور و ملـخ صبح تا شب جمله غيبت مي شود در شهر ما تـا به سـي سالي همه اهـل ديـانت ظـاهراً بعـد از آن تنهـا ديـانت مي شـود در شهر ما پيـرسالان بـزم دين را مي كنـد بر خود حرام چـون همـه اولاد جنت مي شـود در شهر ما عـابد و عـالم يكي پيــدا نــــشـد در اين وطن جاي طاعت ها حسـادت مي شـود در شهر ما دين و ايمـان همه دينـار و درهـم والسـلام بـدزبان ، بـد دل خيـانت مي شود در شهر ما روبـروي يكـدگر تعـريف و تمجيـد و ادب روي گـرداني دو غيبت مي شـود در شهـر ما سـفـره احــــــسـان براي ديــدن مــردم بُـود جاي حق شيطان عبادت مي شـود در شهر ما جمــله مغـرور و تكبر با لبـا س وصـله دار مي كنــد خود با بلاغت مي شود در شهر ما با ســواد ابتدائــــی خــود كنـد شــــيخ بها شيـخ بهائي ها مـذمت مي شــود در شهر ما يكــدگر را قــاتل جـاني بـدانـد پشت سر قــوم ... امــا خجـالت مي شود در شهر ما اهل ثروت هر كه باشد مردمـان را رهبـر است تنگــدستـان بي ديانت مي شود در شهر ما اهـل عـرفان گـر شود پيدا همه بدبين اوست لشكــر ابليس حــرمت مي شود در شهر ما مجلس روضـه به بالاي چهــل باشــد حرام |
|
| < قبلی | بعدی > |
|---|
اشعارترکی
اشعار فارسی
روی زیبا ی دلبر