Register
 
غوغای دل پی دی اف پرینت ایمیل
مولف: مدیر سایت   
1387-8-11 10:03:18  

گويم به تو با رمـــز ره خيــر و سعـادت

دقت عمل آور كه كشيــدم بـه تو زحمت

خواهي كه بداني ره عرفان و  طــريقــت

توبـه ز گذشتـــه بكــن ار بــود رذالت

با قصــد و جهــاد و به تبتّل و به تهذيب

زهد و ورع و يقظــت و تجـريد  و مبالات

گر اهل فتوت شدي با عشق و به  اخـلاص

ديگر نبود سخت بتــو  ورد  و ريـاضــت

اين ها همه سوئي طرفي صـدق و صبوحي

خيري ز عبادت نشود جز  بــه  اطاعــت

چون رنگ ريا ديده شده گــاه  عبــادت

بي ريب و ريا باشد اطاعت  نــه عبــادت

گويم بتو يك كلمه كه بيراهــه  نبــاشي

پا بر سر نفس ات بزن از  چوب  نـدامــت

صد پرده به تزوير زند شيــخ  بــه  حيله

آخر بدرد پـــرده او حـــق و حقيقــت

گر حق بشود زير دو صد پرده يقيــن دان

خورشيد نماند پس پرده بـــه قيامـــت

دارم سخني با توي عارف نــه بـه شيخان

با اين همه  دم دود خرابــات و رياضــت

جز ديـدن نــور ازلـــي يــا  رخ  دلدار

ديگر چه بخواهيد بگوئيد بـه صـراحــت

آيا قرني علم و يا  ثروتــي  مـــي داشت

يا خانقهي داشــت و يـــا جام و خرابات

گويم سخني با تو مگر  كارگـــر  افتـــد

اما به صراحـت بـه نگويـم  بـه اشــارات

نغز همه خلقـت همـه مخلـوق و  مبـالات

در كون و مكان نيست كسي حز تو خدايت

در روي زمين با همه شاهــد  و مشهــود

جز تو نبود كس و خداي حــق و  رحمـت

او از تو چه خواهد تو چگـونه  عمـل آري

در حيرت و افكار دمي بــاش تــو  راحت

يعني كه در اين دايره مخلوق تو  هستــي

يا نيست در اين روي زمين خلق و جماعت

مخدوم خدايت بشـــود  خــادم او تــو

او هر چه بگويد تو بگو  چشــم  اطاعــت

گويا تو نـــداري ز ازل گـوش و زبـانــي

از كس نشنــو كلمـه اي محروم ز صحبت

آندم بشوي عارف و هــم پيـر و هم قطب

ذرات و اشياء همه آيـد بــه ســراغــت

دقت عمل آور سخــن آخــرم  اين است

بايد نشناسند تـو  را خيــل جمــاعــت

يك پاره نــانــي بكــف آوردي از او دان

هر صحبت و اسبــاب بهـل مي شود علت

باشد سببي لازم اگــر خــود بـرسانــد

اين گفتـه بتو ( مغربي )   اي  مرد  سلامت

بر من زكرم حضرت يزدان سخـن آموخت

از معجزه حضرت قرآن به مـن  آموخــت

روح القدس اين خامه پـر ذوق بمــن داد

استادي كس نيست نه يك انجمن آموخت

كو قدرت كس سجع سخــن نظـم  نمايد

في الجمله ز لطف و كرم ذوالمنن  آموخت

بر بلبل و قمري سخن عشــق چمـن داد

آن غمزه به گلزار و گل ونسترن  آموخـت

باران لطيف ابـــر بهـــاران بفرستــاد

پروردن گل بر همـه دشت و دمن آموخت

هر دانه كوچك بزميـــن  شد تك و تنها

بان پرورش خوشه گندم زدن آموخـــت

بر سرو كنار چمـن  و دشــت ز قــدرت

سر تافتـن  از علقــه دور و زمن آموخت

تا مشك ببــار آيـــد و  معشـوق  معطّر

بر نافه آهو و غـــزال ختــن آموخــت

بر ني ز نوا اي دل عاشـــق هنــري  داد

بر تار دل عشق صداي مُحَــن آمــوخت

انگشت نوازش به كف شانـــه  نهــاد او

تا ناز كند زلف سمن در چمـن  آموخــت

آموزه استاد شود  آن  هنـــري   نيســت

بر ( مغربي ) شعر و هنر و فوت و فن آموخت

نظر جدیدجستجوRSS
ارسال نظر
نام:
عنوان:
کد های خاص:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
Security Image
 
< قبلی   بعدی >
صفحه اصلی arrow اشعارترکی arrow اشعار فارسی arrow غوغای دل

مداحان هيئت


ببين و بشنو آواز عشق را از لبان گداخته عاشقان که طنين افکنده بر آسمان عشق ..

ناگفته ها


شنيديد و گفتم آنچه را که گفتني بود حال چه بگويم از ناگفته ها که باريست گران بر سوار دل...

پرسش و پاسخ

سئوالاتي داريد که پاسخ آنها را نمي يابيد؟ آنها را مطرح کنيد و پاسخ بگيريد

لينکستان

لينک هاي سايت هاي مختلف و پايگاههاي مفيد اينترنتي را در اين قسمت بيابيد.