|
مولف: مدیر سایت
|
|
1388-12-28 17:00:28 |
|
|
هركه راالطاف حي كردگار آيد همي
بي اطاعت آهن سردي به سندان ميزني
تاتواني مردمان را دستگيرو دل نواز
دست حاجت پيش مردم ميبرد گاه كهول
التزاميكه گرفته ازتو در روز ازل
سرورا ديدي تواضع ميكند با آن وقار
تن مده برذلت وخواري براي گرده نان
جزمگردنيا جهاد است وعقيده برشما
دم تكا ني بهرنا ني كا رنا دانا ن بود
خود نمائي بين مردم بي جهت پستي بود
مردمان تشخيص خوب وبد بداند عقده ات
بر تو فرمودست اول جا رثم الداراو
لاله ها درپرتوخورشيد رخشان گل دهد
سروسان سربرفلك برپيش ظالم خم مشو
فكرفردا كن اگر تيغي بدستت اوفتاد
آنچنان كن از براي مردمان مزد تورا
چشم خود راگونباشد درپي نا محرمان
درهم ودينارناحق را بگيري ازكسان
مردم ناچارراسركيسه كردن نيست بار
هركني آنرابرايت اين جهان پيش آورد
پشت دين پنهان شدي درساتردين تابكي
واي ازآنروزيكه دين بزدايد ازتو پرده اش
گرچه شيرين است ثروت صاف باشدعيب کو
بيم دارم ثروت آلــــوده دروقت كــهول
پاسخ وپرسش ميان آيد به پيش قاضيان
عاشقان شب تا سحربا اشگتربيدارماند
تا سحربلبل كنار شاخه گل نا گران
طاعت حق لذتي دارد به اخلاص عمل
وصل وهجران بي بها نبود براي عاشقان
لذت شب زنده داري را اگر داند كسي
گربه اخلاص عمل درآستانش رخ نهي
خاك خسروداريوش وصاحب جم باقباد
خاك صاحب نام عالم كوزه مي شد بما
دركنارطاق كسرا آنهمه مدفون شدند
گرد وخاكي راپراند درهوا با د وزان
زخمه رابردارروي سينه سازش كوك كن
اي بسا گردون مداران زرمداران زيرخاك
دل به دريازن بروباب علي المرتضي ع
جزدرحيدركدامين در بود دارالشفا
عارفان راجزدرآل عبا مكتب كجاست
بي تولاي علي ع عرفان نباشد لاجرم
هركه گويد بي علي عرفان بود درعارفي
حب وبغض حج صلات وصوم دريك صف بود
درنمازت گرنباشد حب حيدرباطل است
عرف وعرفان جزشناسائي حيدربيش نيست
رازورمزعارفي راروزسلمان پرس تا
مغربي شب تا سحربا خامه صحبت كردتا
|
برمرام او موافق روزگار آيد همي
گرچه بـي طاعات رزق ازكردگارآيد همي
روزگاران دستگيرت درفگارآيد همي
درجواني آنكه كارش بي گدارآيد همي
كن وفا برعهـد پيمان درقرار آيد همي
ازوقارش زير پا يش جويبارآيد همي
هركه سربر ذلت آوردست خوارآيد همي
ازجهاد واز عقيده اعتبار آيد همــي
رزق وروزي ازسوي پروردگارآيد همـي
درتواضع باش بعدش افتخارآيد همـي
جاي ديگربركه شايد درد كارآيد همي
جان نثاري كن برايت جان نثارآيد همي
مهررخشان با ش عالم لاله زارآيد همي
ظالمان روزي زمسند سوي دارآيد همي
آن بكن با تيغ برخود كامكار آيد همي
چرخ گردون آن بخواهد داد بارآيدهمي
درپي ناموس خود ديدي نظارآيد همي
عاقبت كارت بدست نا بكار آيد همي
ميكند سركيسه دنيا استجار آيد همي
اين مكافات است تيغش آبدارآيد همي
واي ازآنروزيكه ساتربركنارآيد همي
چاره اي نبود توراجزانتحارآيد همي
گرشود آلوده شكرزهرمار آيد همي
جا ي راحت برتوتيرزهـردارآيد همـي
رشوه كارت نبا شد كارزارآيد همي
لذت ديدارمعشوقش به با ر آيد همي
بشكفد گل لذت اورا به خار آيد همي
بعد عمري ديدي آخروصل يارآيد همي
وصل هجران است هجرانش چونارآيد
عمرخود شب تا صبوحي اشگبارآيد
ديدي آخربين مردم تاجدار آيد همي
كاسه بگمازما شد تا خمار آيد همي
يا به نقش بلبله در گشتزار آيد همي
تا بكارخشت دهقان درجدار آيد همي
خاك صدها تاجداروشهريارآيد همي
تامگرتاري بدست اززلف يار آيد همي
طعمه صد عقرب موذي ومارآيد همي
حاجت حاجت مداران راروا آيد همی
يدردعالم رادرآن درگه دوا آيد همي
رمزعرفان زاستان هشت وچا رآيد هم
قدسيان جائيكه ازآن دروقار آيد همي
حُمّلُ التورات با شد چون حمارآيد همي
ازكجا بي حب صلاتت كامكارآيد همي
بي ولايان را بدوزخ افتگار آيد همي
عالم عرفان به حيدر در مدار آيد همي
برتوگويد جزولايت شرمسار آيد همي
براميديكه به وصل آن نگار آيد همي
|
|